کویستانی خوشه ویستی
وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»
كام زندگي را تلخ مي كند
وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات
زندگي را
تا مرزهاي دوزخ
مي لغزاند
ديگر – نازنين من –
چه جاي اندوه
چه جاي اگر...
چه جاي كاش...
و من
– اين حرف آخر نيست –
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم.
از من دلشده ديوانه ترى نيست كه نيست
بايد اين بار، به حالِ دلِ ديوانه گريست
تو که بودی دلم لبريز عشق بود
تو که بودی همه جا عطر و بوی مهربانی داشت
تو که بودی آسمان چشمهايم پر ستاره بود
تو که بودی تمام چشمهايم عاشق هم بودند
تو که بودی همه چيز فرق می کرد
آری...اما حالا ديگر چشمهايم هم غريبی می کنند
گوشهايم تاب شنيدن صدايی جز به دنبال رد پای تو را ندارند
و حالا بايد در انتظار دستهای شفا بخش تو باشم
و هميشه چشم به راه آمدنت هستم.
ياد باد آنهمه پندار كه در سر مى رفت
كاين دل فارغ من تا ابد از عشق بريست
عهد كردم نشوم عاشق و مجنون كسى
...لاف مردانه كه گويد سخن مرد يكيست
ز زنيّت شده ام مسخره لاف زنان
حرف بيهوده زدم، دامنم از عُذر تُهيست
امشب اين قصه عشقم بنويسيد به زر
هركه دانست، بداند حذرى ديگر نيست
دلم مثل يه جعبه ست
امشب با باران ديدهگانم غسل عشق كردم
و بر سر روی روح دستی كشيدم تا او را نيز به تو هديه كنم
میدانم تو را لايق نيست اما چه كنم؟
من فقير را جز اين دو متاعی نيست
قلبم را كه پيش از اين نثارت كردم
امروز نيز روحم را برايت هديه مي فرستم
لا اقل نگذار در كادو بماند به دستان تو اميد وار است
غروب
آسمون قلب عاشق افقش رنگ غروب
اون وفا و مهربونی اگه برگرده چه خوبه
بی تودل هرشب وهرروز مثل يک مرغ اسيره
بعد تو دل توی سينه دوست دارم تنها بميره
عشق من......
با خط زرين نوشتم(( ورود ممنوع))
ولی عشق آمد و گفت ((بی سوادم))
با خط زرين نوشتم ((ورود ممنوع))
ولی عشق خندان کنان آمد و گفت:((برگه ی عبور دارم))
با خط خوانا نوشتم ((ورود متفرقه ممنوع))دوست دارم ))
ولی عشق ناله کنان آمد و گفت: (( چه کنم دوست دارم))


|
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور مي بينم که مي آيي ترا از دور مي بينم که مي خندي ترا از دور مي بينم که مي خندي و مي آيي نگاهم باز حيران تو خواهد ماند سراپا چشم خواهم شد ترا در بازوان خويش خواهم ديد سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت برايت شعر خواهم خواند برايم شعر خواهي خواند تبسمهاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد وگر بختم کند ياري در آغوش تو............... ![]() | |
|
| |